تبليغاتX
منشی آن‌لاین

منشی آن‌لاین

روایت

صدرا جعفرپور-فرزاد محسن پور-محمداسماعیل حق پرست-حامد زارع-حمید منشی-کاظم رحیمی نژاد

از عشق و جنسیت

یکشنبه-ساعت صفر!

+ نوشته شده در  جمعه 14 تیر1387ساعت 14:43  توسط حمید منشی 

با یک نگاه «استقرایی» (رسیدن از جزء به کل)، ترکیب «غزل پست مدرن» به خودی خود بی اشکال است. یعنی آنجا که این جریان نه آیینه تمام قد این مکتب یا وضعیت که مبین رگه هایی از مرام نامه نانوشته این نحله فکری است! از این دیدگاه چه زیبا و پیشروانه است اینکه غزل «سلطان بلامنازع و مستبد دنیای کلاسیک» قالبی باشد برای مضامینی که با «عدم قطعیت» و «ساختار شکنی» این همانی دارد! و اینجاست که همان وضعیت متناقض پست مدرن اتفاق می افتد؛ آنجا که هر «تزی» به «آنتی تز» خود مبدل می شود و هر «ماهیتی» به «شکل» خود خیانت می کند!!
با پذیرش این موضوع، «غزل» بر خلاف پیشینه «تغزلی» خویش، هویتی مفلوج و مفلوک می یابد؛ دانای کل همه چیز دان آن در این جریان مبدل به روایت «چندصدایی» می شود، همخوانی واژگان و طنطنه گفتار به بازی های زبانی و چندآوایی منجر می شود و شوخ چشمی، غمزه و عشوه های ضمیر اشاره غزل به مضحکه ای توام با فاجعه منتسب می گردد!! پس با داشتن نگاه استقرایی، این جریان شعری نه بطور تام که برخی ابزارهای تفکر پست مدرن را در شعر خود گنجانده است.
اما با داشتن دیدگاهی فلسفی (رسیدن از کل به جزء)؛ ادعای غزل پست مدرن «توهمی» بیش نیست!
شاعران منتسب به این جریان شعری تنها با استفاده از ابزارهای این وضعیت فکری، همان مضامین دستمالی شده همیشگی را تکرار می کنند و در بهترین حالت ممکن شعرشان گسستن سلسله ای از تداعی معانی هاست. درصورتی که تفکر پست مدرن نه این نگاه های «معرفت شناسانه» که رویکردی «هستی شناسانه» دارد! چه بسیار غزلسرایانی که جویده جویده صحبت کردن های یک عاشق آسمان جل خل و چل را به اسم «بازی های زبانی ویتگنشتاینی» و شعرشان را رجوع به گوهر پست مدرن می نامند(!). درصورتی که اصولا شعر پست مدرن یعنی حرکت «مدلول» به سمت «دال».
به قول «محمد قوچانی»:ما ایرانیان استعداد زیادی در «شومن» کردن فیلسوفان داریم. احساس نگارنده نیز با مطالعه دیدگاه تئوریسین های غزل پست مدرن، مبدل شدن «لیوتار»، «دریدا»، «بودریار» و... به شومن هایی بامزه است!
با اشاره مجدد نگارنده بر دیدگاهی فلسفی، احساس می کنم جان تفکر پست مدرن در کشور را شاعران منتسب به «دهه هفتاد» بهتر از این عزیزان غزلسرا درک کرده اند.
(تلاش می کنم پستی نیز به شاعران دهه هفتاد اختصاص دهم.
)

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 14:36  توسط حمید منشی  | 


آثار «تیم برتون» جوابیه محکمی است به آنها که «آوانگاردیسم» سینما را در این سده با عبور از کلان روایت هایی همچون «عشق»، «نفرت» و «خیانت» برابر می دانند! به آنها که فارغ از ابزار «فضا سازی» و «شخصیت پردازی»، پیشرو بودگی در سینما را به پیچیدگی ها و گسست «روایت» و انهدام سازمان ارزشی شخصیتها خلاصه کرده اند!
تیم برتون، خصوصا در فیلم آخر خود (سوئینی تاد)، دیگر باشی خود را نه در عناصر «تماتیک» که در عناصر «سبکی» و نحوه به تصویر کشیدن قصه جستجو می کند. اگر «سوئینی تاد» را مورد مداقه مضمونی قرار دهیم یک تراژدی کاملا کلاسیک را می یابیم که مشحون از قهرمان و ضدقهرمان و مبتنی بر عشق آتشین، خیانت، نفرت والبته امید است. خط روایی اثر کاملا خطی و «ریتم» قصه نیز کاملا کلاسه شده است.
اما آنچه «سوئینی تاد» را در بین تراژدی های دیگر متمایز می کند «فضاسازی» فیلم و ترسیم موقعیتی دیگر برای قهرمان داستان است. دقت کنید به کنتراست فضای لندن همیشه تاریک و ابری با صحنه های امیدبخش اثر که شبیه زندگی در دنیای داستان های مصور کودکانه است!
برتون در این فیلم به زشتی نیز رنگ غلیظی از زیبایی بخشیده و هیچکدام از صحنه های خونین قتل، کوره آدم سوزی و پختن پیراشکی از گوشت قربانیان، خشونت بار ومنزجر کننده نیستند و همچون دیگر فیلم هایش نوعی فانتزی بر تمامی ارکان روایت وی سایه انداخته است. وی از دیالوگ های موزیکال نیز برای انتقال بهتر این حس به مخاطب کمک می گیرد.
بازی خیره کننده شخصیتها خصوصا «جانی دپ» (سوئینی تاد) نیز در این کار از نکات قابل توجه فیلم است. اما آنچه در این فیلم از ذهن نگارنده پاک نمی شود سکانس پایانی فوق العاده کار است؛ آنجا که عاشق انتقام جوی قصه، تیغ تیزش را بر گلوی محبوب خود نیز می گذارد و خود نیز با سرنوشتی مشترک و مشابه، قاب زیبایی را از یک عشق خونین و آتشین به تصویر می کشد.

دیدن فیلم زیبای «سوئینی تاد» را به تمامی دوستانم پیشنهاد می کنم.

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 خرداد1387ساعت 17:37  توسط حمید منشی  | 


 هرچند شخصاً با اسطوره گرایی، مرزبندی شدید دارم و تقلیل ساماندهی اوضاع در حد یک «چهره» را امتناع و انحراف سیاست ورزی می دانم اما گویی فضای آنتاگونیستی امروز و بحران هژمونی نخبگان، موازنه «تئوری و پراکسیس» را به نفع عمل گرایی به هم می زند و مجبورم با کسانی که از «خاتمی»، فتشیسم ساختند همگرایی کنم و اذعان نمایم: گویی یگانه راه حل برون رفت از وضع موجود، حضور دوباره «سید محمد خاتمی» است!
چراکه تنها گزینه اصلاحات است که هم کاریزماتیک است و هم می تواند از دهانه مقبوض دستگاه ممیزی صلاحیتهای شورای نگهبان بگذرد. این دو مشخصه در هیچ یک از گزینه های دیگر اصلاحات، توامان نیست.
از طرفی برخورد بدنه جامعه و روشنفکران و سیاست ورزان نیز در این مقطع به یمن خرابکاری های دولت مهرورز «احمدی نژاد»، منطقی و واقع بینانه تر از قبل شده است. چه اینک مردمی که خاتمی را به عدم توجه و تلاش در توسعه اقتصادی متهم می کردند، متوجه شدند که در غیاب دولت اصلاحات اینک دچار دولتی شده اند که به هیچکدام از جنبه های توسعه (غیر از توسعه مالیخولیا!) وقعی نمی نهد. این مردم اگر به اندیشه های اپیستمولوژیک، دموکرات خاتمی هم عنایتی نداشته باشند بطور حتم تفاوت قیمت مسکن و برنج و گوجه فرنگی را در این دو دولت به خوبی درک می کنند!
از طرفی جامعه تحول خواهان بنیادین کشور، امروز می دانند که خاتمی به این نظام منگنه شده و نمی تواند در «پوزیسیون» قدرت، نقش «اپوزیسیون» را داشته باشد! و اینبار مجبورند بجای فشار توقعات خویش بر خاتمی، توقعات خود را نسبت به جایگاه وی تقلیل دهند.

امیدوارم خاتمی نیز در دیالکتیک «اخضاع عقل» و «اقناع دل» به برایندی فعالانه دست یابد و همچون خودخواهان دیگر، اکسیر محبوبیت خویش را فقط از شوکران عزلت و انفعال نجوید که بدون شک راه حلی بس ساده و سهل است و منتج به تسبیح و تمجید و تکریم وی می شود!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه 2 خرداد1387ساعت 2:9  توسط حمید منشی  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه 31 اردیبهشت1387ساعت 21:42  توسط حمید منشی 

آن صاحب دولت نهم در ایران، آن عالم ربانی، آن غواص بحر یقین، آن آکل خیار و ماست، آن پرچم عدالت خواهان جهان، آن گنگ خواب دیده، آن رجایی زمانه، آن صاحب جمال، آن مارکوپولوی ایران، آن شاگرد مکتب «فردید»، آن معاند هیچکس الا زمین و زمان، آن دوستار «هوگو چاوز»، آن راوی اسرار غیب، غفرا.. ذنوبه.

نقل است که چون زاده شد مرغان هوا گریستند و سه هزار گاو به یک باره ماغ برکشیدند و زلزله بر گور «مارکس» و «مائو» و «مارکوزه» افتاد. گفتند از آن روی که امروز مادری طفلی زائیده که «معجزه هزاره سوم» خواهد شد.

گویند سرّ نیک اقبالی شیخ در قلمی بوده که در اوان کودکی از عالم معنا برایش نازل شده و در سنوات بعد نیز با همان قلم برای بوش و مرکل و پاپ نامه نگاری می کرده.

نقل است که در اجماع سازمان ملل، با هاله ای نورانی دور سر حاضر و تا کلام از او صادر شد، ده تن مدهوش گشتند و چند تن خود را مضروب کردند و از هیبت آن کلام مرغان آمدند و آسمان سیاه شد و هزار و هفتصد و ده ترسا و جهود و گبر مسلمان شدند و زنّارها بریدند ونعره زدند.

همچنین نقل است با وکالت شیخ، فی الفور بوی نفت از سفره های مردم بلند شد و همانگونه که وعده دادی غول تورم این ملک را سوسک کرده و آن را تک رقمی نمودی!.

از دیگر کرامات شیخ آن بود که توانست هفتاد میلیون نفر را در کابینه خود جای دهد. از این روی روزی سائلی از شیخ مسئلت کرد: « شما در شیخ «الهام» چه دیدی که فقط وی را دیدی و دیگران را ندیدی؟» وی از این سوال گریبان چاک داده و به بانگ بلند همی خواندی که: « آهسته و پیوسته، مهرش به دل نشسته، جونم به جونش بسته، عزیزم، عزیزم.»

نقل است که ده شیخ نزد او شدند. گفتند: «همه چیز گران است. چه کنیم؟». گفت:«ارزان کنیم». گفتند: «چگونه؟» گفت:«وزیر عوض کنیم تا همه چیز ارزان شود». شیخ هر روز وزیر عوض کرد اما گرانی بیشتر شد!

ده شیخ گفتند:«دیگر چه کنیم؟». گفت:«نخریم و نخوریم». ده شیخ نخریدند و نخوردند تا بمردند! و این از کرامات شیخ ما بود.

گویند که چون شیخنا وفات کرد، او را به خواب دیدند. گفتند: «آنجا با تو چه کردند؟» گفت: «اینجا مرا گفتند که عذاب تو همان بود که منتقدین در آن جهان در وبلاگهایشان با تو کردند!»

پس خدای او را آمرزید. رحمت ا.. علیه.


* گرته برداری از تذکره های «سید ابراهیم نبوی»
+ نوشته شده در  شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 15:19  توسط حمید منشی  | 

درخواست چهار روز مرخصی استحقاقی، جاده های به سوی مرکز جمهوری انقلابی اسلامی.

ترمینال جنوب، مترو، میدان حر، سوئیت سی متری با حامد و اسماعیل و رضا و عارف، شبستان مصلا، انتشارات شانی، پاتوق غزلسرایان پست مدرن، مغالطه و ادعا و فحاشی، حداد عادل، نشر ماهی و نی و چشمه، مترو، دروازه دولت، سردر دانشگاه تهران، بوفه دانشگاه، هات داگ به حساب عارف، دانشکده فنی، تریبون، تصوف و معنویت نزد سید حسین نصر، تئاتر شهر، سالن سایه، نمایش غلتشن ها، ابزوردیسم قشری و مانیفست ماهوی، جای خالی سمیه، ژامبون هایدا، من و حامد، امتداد نوستالژی تا سوئیت سی متری، خواب، آرامش.

صبح، من و احمد، شبستان مصلا، نشر مرکز و کاروان و داستان سرا و سوره مهر و ثالث، کسادی غرفه های وابسته، ارغنون، ازدحام خرید کتابهای کامیابی جنسی، جمع آوری برخی کتابهای ضد گفتمان حاکم، غرفه تبیین اندیشه های احمدی نژاد، دانشگاه تهران، من و حامد و اسماعیل، تریبون، مراد فرهادپور، پاچه خواری فیلسوفان مکتب فرانکفورت، میدان انقلاب، آش شله قلمکار، مهدی و احمد، فرهنگستان هنر، نمایشگاه عکاسی، اضافه شدن فرزاد، آیس پک، ماکارونی با محمد و کتایون، قدم زدن در خیابان ساکت و معنادار پاستور، ساختمان مجلس شورای ملی، سوئیت سی متری، تماشای سی دی تبلیغاتی نماینده لارستان در پارلمان هشتم، مطایبه و انبساط خاطر، خواب، آرامش.

صبح، من و مهدی، مصلا، رواق شرقی، بخش کودکان و نوجوانان و کتب خارجی، مترو، میدان حر، سوئیت سی متری، جدایی، ترمینال جنوب، جاده، شهر خمیازه، غر زدنهای سمیه.

+ نوشته شده در  جمعه 20 اردیبهشت1387ساعت 21:46  توسط حمید منشی  | 

آنچه نگارنده را به نوشتن این سطور واداشت، حسی بود خوشایند از بروز استعدادهای جدید شعری لارستان. شهری که تا قبل از این اغلب شعرایش از شعرهایشان یا ابزاری می ساختند برای خرید شفاعت دنیا و عقبی و وسیله ای برای حصول آبرو و مقام! یا سنگی ناشاعرانه بر سینه خود می زدند و خطی کاسبکارانه به حساب خود می کشیدند! و یا در نهایت امر نگهبان بی شکوه مزار شعرای قبل خویش بودند! اما طیف جدید شاعران این اقلیم در قالب «انجمن شعر آفتاب» که بیش از چهار سال است بطور مستمر شکل می گیرد، توانسته اند خود را به عنوان وزنه های شعری منطقه معرفی کنند.

یکی از چهره های شاخص این محفل «خلیل روئینا» است که هرچند سرودن شعر را بسیار دیر شروع کرد اما پختگی شخصیتی اش در این سن توانست اکسیر اندیشگی را به اشعارش تزریق نماید. اشعر وی که غالبا غزل هستند در عین داشتن وزن های سخت و نامتعارف از چنان ظرافتی برخوردار است که به حتم برای خوانش آن به هرمنوتیک نیاز است. توجه وی به واژگان همخوان و تسلط به بیان نو در ساحت زبان پیراسته و پرداخته و توجه به درونمایه ها و مضامینی که هریک به نوعی از «وهن» انسان امروزی می گوید.

روئینا هرچند در اشعار متاخر خود (به اعتقاد نگارنده) به ورطه تغزل پراستعاره و پردست انداز و بدخوان افتاده اما پتانسیل عظیم وی در پرداخت شاعرانه هر موضوعی همچنان همگان را به تحسین وامی دارد.

«مریم کامیاب» به عنوان پدیده نو این انجمن توانسته است زلالی واژه های تراشیده و بلورین آهنگ دار را به قالبی زیبا برای مضامینی بکر و امروزی مبدل کند و با شروع طوفانی، توقع همگان را از خویش استعلا دهد. بی شک وی با تسلطی که به عروض شعری و تکنیک های غزل سرایی امروز دارد و در سایه ارتباط و تعامل خوبی که با دیگر غزل سرایان مطرح دارد می تواند مطلعی برای خورشید غزل نو در این جغرافیا باشد.

«عبدالرضا مفتوحی» بواسطه طنازی ذاتی خود و لطایف اشعارش از چهره های شناخته شده تر این محفل است که به حق بایستی تلاش و پیشرفت وی را در این عرصه ستود. اشعار وی به لحاظ ریتم بسیار خوش خوان و روان است و شیطنت های همیشگی اش از ذات «شاعر» به بطن «شعر» تزریق می شود. تجربه های وی در حوزه زبان و بافت فولکلوریک و عامیانه نیز از تجارب جذاب و موفقیت بخش بوده است. اما نگارنده معتقد است وی همچنان از تشتت موضوعی و نیافتن «تفرد» خویش رنج می برد!

«عاطفه آریان»، «مهدی کوه پیما»، «حسین طاهری» و «فیروزه خرم بخت» که اعتقاد درام همچنان در پی آزمون و خطا و در جستجوی یافتن لحن شخصی خود هستند نیز دارای پتانسیلی اند که هرآن می توانند از شعرای کهنه کارتر انجمن سبقت بگیرند.

«عنایت سیار» نیز که عضو پاره وقت این محفل است در سایه ترسیم فضاهای متفاوت و آوانگارد در قالب زبان معیار و رفاقت هایی که با جریان های شعر استان دارد توانسته با وجود اشعار کم، جایگاه بلندی یابد.

اگر به تمامی این شاعران کلاسیک نام هایی همچون «نوید بازیار» و «صادق اخضری» که بیشتر در حوزهشعر آزاد و زبان گفتار تجربه دارند اضافه کنیم، ترکیبی حاصل می شود که حداقل تاکنون در نوع خود بی سابقه بوده است.

بی شک اگر درکنار چهره های شعر لار، شعرای کل منطقه لارستان را به تشریک مساعی بیشتر فراخوانیم، وزنه ها و جریان شعری استان از شمال آن به سمت جنوب سنگینی می کند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 اردیبهشت1387ساعت 2:33  توسط حمید منشی  | 

امروز سری به نشریات آرشیوی ام در سال های دور زدم. از میان کلی مجلات سیاسی، ادبی و هنری، شماره 48 هفته نامه «مهر» (اول اردیبهشت ماه 77) توجهم را جلب کرد. ورقی زدم و بعضی مقالات را مجددا خواندم. مطابق مشی کلی آن هفته نامه خاطره انگیز و دوست داشتنی، بازهم پرونده ای در مورد «صدا و سیما» داشتند و حسابی حالش را جا آورده بودند! چند نکته از انتقادات درج شده در آن شماره را می خوانیم:

«وقتی در فیلم ها و مجموعه های خارجی، زن زیبایی دیده می شود ناگهان تصویر دچار بلای آسمانی گشته بطوری که بیننده تصور می کند دچار اختلال بینایی شده است!»

«در تلوزیون ما، کلوزآپ (نمای نزدیک) زن وجود ندارد یعنی نباید وجود داشته باشد. همانطور که در جامعه ما، زنان در «مدیوم» و «لانگ شات» ظاهر می شوند! ظاهرا در قانون شرع آمده است که کلوزآپ حرام است(!).»

و یا در مقالاتی دیگر که (نقل به مضمون) در ممنوعیت به تصویر کشیدن سازهای موسیقی و پشت گل و بوته نشان دادن نوازندگان را به نقد کشیده بودند؛ مثله کردن فیلم های سینمایی بطوری که ارتباطات «غیر فامیلی» در آنها را حتما باید «فامیلی» ببینیم(!).

یکسویه نگری و جهت دهی به افکار عمومی در اخبار، استحاله دلقکان تلوزیونی به منتقدان و مفسران آگاه اجتماعی، هنری، سیاسی و...، ترویج لمپنیسم، روند رو به رشد بازاری کار کردن و «دقیقه مزدی» سازندگان برنامه ها، استفاده از طیف خاص و کم تعداد کارشناسان و قحطی رجال کارشناس، بی محتوایی و آبکی بودن سریال هایی که غالبا پایانی قابل پیش بینی دارند و موارد متعدد دیگر.

فکر کنم متوجه غرض نگارنده در این یادداشت شدید؛ درست است! در این ده سال همچنان موارد فوق مصداق دارد و می شود تمامی آنها را بدون ذره ای حذف بکار برد! این موضوع واقعا دردناک و تاسف آور است. در عصری که کارکردهای رسانه ای بطور روزانه سیاستگذاری می شوند و نفوذ بر مخاطب و روانشناسی مخاطب از تاکتیک های اصلی هر رسانه ای است، رسانه بلانسبت «ملی» ما همچنان در تاریکخانه ذهنی مدیران خود دور تسلسل را می پیماید! البته این شاید مرضی مسری است برای تمامی رسانه هایی که خود را بی رقیب می دانند! آنجا که داشتن تلوزیونی مستقل و «غیر حکومتی» برای مردمانش آرزویی بیش نیست!

اما نکته جالب اینکه یکی از مقاله نویسان «مهر» نیز ده سال قبل این آینده را پیش بینی کرده است:

«اما از محاسن صدا و سیما این است که کارش را انجام می دهد و ساز خودش را می زند! و جای هیچ نگرانی نیست... قرار نیست که ملاک، کارایی و مفید بودن باشد. بحث و انتقاد ما هم درد دل دوستانه ای است چون خیالمان راحت است که خواب ناز مسئولین صدا و سیما را برهم نمی زنیم! 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 فروردین1387ساعت 2:24  توسط حمید منشی  | 

«زندگی دیگران» فیلم تأثیرگذاری است. از آن دست فیلم ها که ساعت ها و یا حتی روزها پس از تیتراژ پایانی، مخاطب را در فضای خود نگه می دارد! فیلمی که در کنار «داستان محوری» خود از عنصر «شخصیت پردازی» نیز بهره کافی برده است.

داستان فیلم در آلمان شرقی و در زمان جنگ سرد اتفاق می افتد؛ در آن مقطع که مرزبندی های ایدئولوژیک بین دو آلمان غربی و شرقی، این دو کشور را به سلاخ خانه «انسانیت»و «آزادی» تبدیل کرده بود.

نکته جالب فیلمنامه اینکه گره دراماتیک، بین «سیاست» و «هنر» شکل می گیرد یعنی آنجا که صاحبان فاشیستی قدرت، در تمنای سکس با زنی هنرمند، یکی از مأمورین هوشمند امنیتی اطلاعاتی خود را برای کشف سندی علیه شوهر نمایشنامه نویس و شاعر وی مأمور می کنند. این مأمور امنیتی (ویسلر) نیز با نصب دستگاه های شنود در خانه شخصی این دو هنرمند با زندگی شان و نوع روابط عاشقانه، هنرمندانه و مبارزه طلبانه آنها بیشتر آشنا می شود تا اینکه کم کم تحت تأثیر افکار آنها قرار می گیرد و خود دچار استحاله شخصیتی می شود! اینجاست که هنر مؤلف و کارگردان اثر در شخصیت پردازی «ویسلر» فیلمش را مبدل به شاهکاری در این حوزه تبدیل می کند. بازی خیره کننده و درخشان وی در این نقش بطور حتم در حافظه تمامی مخاطبان جدی سینما باقی می ماند. اثری غیر قابل پیش بینی و تعلیق زا که در کنار تراژیک بودن، حسی امیدوارانه را منتقل می کند. امید به فعالیت های آزادی بخش و امید به وجود «انسان» هایی بزرگ در «غیر انسانی» ترین جوامع!

نکته دیگر قابل تحسین فیلم این است که اولین فیلم بلند کارگردانش (فلورین هنکل فون دونرسمارک) محسوب می شود و بطور حتم خود را به عنوان پدیده ای درخشان در سینمای آلمان و جهان مطرح کرده است. فیلمسازی دقیق که در کنار تسلط بر تمامی ابزارهای زیباشناسانه سینما از سواد و اطلاعات کافی و تحلیل گرایانه ای نیز برخوردار است. دلیل این مدعا پرداخت ظریف و دقیق جامعه خویش در این فیلم است. جامعه ای که تحت قدرت ناسیونال سوسیالیسم مقبوض اداره می شود؛ احترامی به حوزه شخصی شهروندان خویش قائل نیست و تمامی آزادی های مدنی مردمانش را فدای امنیت ملی می کند؛ شایستگان جامعه را خانه نشین کرده و تا آستانه خودکشی می کشاند و از سویی دیگر غیر موجه ترین و بی هنر ترین آدمیان را «وزیر فرهنگ وهنر» کرده که از تمامی هنر تنها اندام متناسب بازیگر زن تئاتری را می فهمد و در آرزوی همخوابگی با وی می سوزد!

اما همچون همیشه این مرغ زیبای آزادی است که هم آلمان های غربی و شرقی را به فدرال و دموکراتیک تبدیل می کند و هم پایان بندی فیلم «زندگی دیگران» را دلچسب و امیدوار کننده.

دیدن این فیلم را به تمامی دوستانم با دردهای مشترک (!) توصیه می کنم.   

+ نوشته شده در  پنجشنبه 15 فروردین1387ساعت 10:7  توسط حمید منشی  |