
قرار بود این یادداشت در زمان دیگری نگاشته شود اما درج مطالبی از دوستان درمورد «نامجو» و شروع مجدد بحث اطراف پدیده نامجو سبب شد تا این مقاله با قید فوریت درج گردد. متن حاضر نقدی موجز است بر نگاه و مدعیات نامجو پیرامون اشعاری که در آثارش استفاده می شود.
به گفته خود نامجو بر خلاف دیگران که موسیقی و آوازشان از ریتم شعر تبعیت می کند در کارهای وی ریتم و ملودی بیش از اینکه تابع موسیقی شعر باشد تابع مضمون است و تلاشی برای انتقال بهتر مفهوم و نزدیک شدن به مراد مؤلف می باشد. بافرض پذیرش این اتفاق، موضوعی در ذهن نگارنده شکل می گیرد:
اول؛ نوع خوانش شعر و تأکیدگذاری های کلامی و همراهی موسیقی شاید فضای حسی و سمپاتیک مخاطب را عوض کند اما کمکی به کشف تأویل های متنی و گره گشایی پیچیدگی های مضمون نمی کند. ضمن اینکه نمونه هایی که تا کنون در اشعار کلاسیک از او شنیده ایم به لحاظ مضمون، اغلب آثاری راحت الحلقوم و سهل الوصول بوده اند و بین برداشتهای مخاطب و مراد مؤلف فاصله ناچیزی است و نیازی به زور زدن جهت این همان کردن برداشتها ندارد!
دوم؛ در مورد اشعار «زبان بنیاد» و به قول خودش «اشعار تبیینی» (که نگارنده با این تقسیم بندی هم مشکل دارد!) بایستی متذکر شد که اساساً این اشعار (زبان بنیاد) دغدغه انتقال بهتر مفهوم را ندارد و اتفاقاً «مضمون» شعر به پای «زبان» آن ذبح می شود. حتی خیلی از شاگردان «براهنی» و ازجمله کسانی که نامجو از شعرشان استفاده می کند پیرو نظریه «مرکز گریزی» و «مفهوم ستیزی» در شعر امروز هستند.
نکته دیگر درباب ایجاد صدا و آواهای عجیب و غریب و شکست ناگهانی ملودی و عربده های وی در برخی آثارش است. اینکه در پی ترسیم فضایی آشنا در گوش و ذهن مخاطب به یکباره همه چیز به هم می ریزد و حس را از مخاطب می پراند. احتمالاً این برخورد با دو نیت صورت می گیرد: اول؛ قطع ارتباط حسی و هیپنوتیک مخاطب با اثر و قلقلک عقل و برانگیختن «عقلانیت» شنونده و تلاش برای ورود ساحت «شعر» در ذهن مخاطب عادت کرده و خمار شده توسط «ملودی» و «آواز». این رویکرد درصورتی قرین به مقصود خواهد شد که از اشعاری استفاده گردد که «مضمون محور» و متکی بر اندیشه شاعرانه باشد نه زبان شاعرانه!
دوم؛ با نیت ایجاد «چند صدایی» و «گسست روایت» در اشعار که اتفاقاً در مانیفست شعرای «پست مدرن» و ازجمله حلقه رضا براهنی نیز مشهود است. نگارنده بیاد می آورد که برخی از شاگردان براهنی در آن مقطع زمانی برای ترسیم چند صدایی در شعر خود در بین کلمات به ناگاه اشکال هندسی و یا نقاشی را وارد می کردند و این رویه نامجو گویی گرته برداری و تأثیرپذیری از آن نحله فکری است که خود نیز به آن اشاره می کند.
اما به نظر می رسد همچنان که پارادایم فکری حلقه براهنی بواسطه ترجمه ای بودن نظریات به بلوغ نهایی خود نرسید و به نسخه بومی مبدل نشد، درمورد نامجو نیز این سرانجام مصداق یابد چراکه بیشتر احساس می شود این رویه «تب آور» است تا «جریان ساز»!
از تمامی اینها که بگذریم به اعتقاد نگارنده جامه نظریه پردازی اینچنینی به تن نحیف نامجو گشادی می کند و تاکنون که نتوانسته پرداختی عمیق و تئوریک و روشمند از اسلوب های خود (حداقل در حوزه شعر) داشته باشد. فقط یک سری تأکیدات که همیشه و همه جا و در هر مصاحبه و مقاله ای به تکرار آنها می پردازد. (حداقل من نگارنده که از ابتدای پدیده شدنش تاکنون به غیر از حرفهایی که در مستند «آرامش با دیازپام ده» زده است، نشنیده ام!).
با تمامی این اوصاف نامجو اینک پدیده ای است که نمی توان نادیده اش گرفت اما «نامجو زدگی» خصلتی است که نگارنده با آن قرابتی ندارد.

بی شک نگارنده از جمله طرفداران و معتقدان به «اصلاحات درون حکومتی» است و رویکردهای دیگر تغییر وضعیت موجود از جمله «انقلاب»، «دفاتیسم» (رهایی بخشی توسط قدرت خارجی)، «سابوتاژ» (خرابکاری اجتماعی) و امثالهم را نه مقدور و نه عاقلانه می پندارد و اساساً معتقدین به این روش ها را یا افرادی فاقد حافظه تاریخی و فراموشکار می دانم یا چپ گرایانی که «مارکس» نخوانده مرید آموزه های «ماکیاول» شده اند یا لمپن هایی که اتوپیای خود را در لای حرف مجریان لوس و سخیف تلوزیون های لی آنجلسی جستجو می کنند و در بهترین حالت ممکن کودکانی که فکر می کنند جهان واقع به مثابه گیم «پلی استیشن» است!