
خیلی از منتقدین موج سوم سینمای «مخلباف» را «سینمای شاعرانه» نامیده اند. رهایی از چنبره انگاره های مقبوض انقلابی، ایدئولوژیک تا رسیدن به فیلم های «گبه» و «سکوت» که به یک باره غیر از عناصر تماتیک حتی در حوزه تکنیک نیز یک دگردیسی را می توان در آثارش مشاهده کرد. اما سینمای متاخر مخملباف با دو فیلم «سکس و فلسفه» و «فریاد مورچه ها» مبین نوعی تشتت در اندیشه های وی است. سوژه هایی دستمالی شده همچون «عشق» و «عرفان» و پرداختی هرچند زیباشناسانه اما غیر سبکی که قحطی سینمای ایران را از فیلمسازان مؤلف نشان می دهد!
ظاهرا محوریت دو فیلم اخیر مخملباف نوعی مکاشفه شخصیت ها در دنیای درون و بیرون خویش است اما حیف که این بستر مناسب را در «سکس و فلسفه» (با محوریت عشق) خام دستانه و تقلیل گرایانه بیان می کند و انسان را به یاد دعواهای مکتبی رئالیست ها و رمانتیسیست های قرون قبل می اندازد! و در «فریاد مورچه ها» نیز که به واقع تقابلی است میان عرفان خزنده (شخصیت زن) و مادی گرایی کمونیستی (شخصیت مرد)قبل از اینکه با یک اثر باورپذیر (آنچنان که تصاویر مستند آن دارد) مواجه شویم با انبوهی از دیالوگ های شعاری و شبه روشنفکری درگیر می شویم که حتی در زمانه مد بودن تفکرات چپ کمونیستی نیز مورد اعتنا واقع نمی شدند!
اما اگر جانب انصاف را رعایت کنیم، بی شک پرداخت بصری و تکنیکی این آثار قبل توجه و درخشان است. تصویر برداری، بازی ها، رنگ بندی و میزانسن در «سکس و فلسفه» و فضاسازی اگزوتیک و تاثیرگذار و مستندگونه در «فریاد مورچه ها» هر مخاطبی را به وجد می آورد. اما حیف که این مؤلفه ها هنوز به عناصر سبکی مخملباف تبدیل نشده اند و «لحن» وی در حوزه فیلمسازی به «لحن شخصی» مبدل نشده است. به این دلیل است که به اعتقاد نگارنده فاصله «مخملباف» تا «فیلمساز مؤلف» بس دور است و دراز!!
