آن صاحب دولت نه
م در ایران، آن عالم ربانی، آن غواص بحر یقین، آن آکل خیار و ماست، آن پرچم عدالت خواهان جهان، آن گنگ خواب دیده، آن رجایی زمانه، آن صاحب جمال، آن مارکوپولوی ایران، آن شاگرد مکتب «فردید»، آن معاند هیچکس الا زمین و زمان، آن دوستار «هوگو چاوز»، آن راوی اسرار غیب، غفرا.. ذنوبه.
نقل است که چون زاده شد مرغان هوا گریستند و سه هزار گاو به یک باره ماغ برکشیدند و زلزله بر گور «مارکس» و «مائو» و «مارکوزه» افتاد. گفتند از آن روی که امروز مادری طفلی زائیده که «معجزه هزاره سوم» خواهد شد.
گویند سرّ نیک اقبالی شیخ در قلمی بوده که در اوان کودکی از عالم معنا برایش نازل شده و در سنوات بعد نیز با همان قلم برای بوش و مرکل و پاپ نامه نگاری می کرده.
نقل است که در اجماع سازمان ملل، با هاله ای نورانی دور سر حاضر و تا کلام از او صادر شد، ده تن مدهوش گشتند و چند تن خود را مضروب کردند و از هیبت آن کلام مرغان آمدند و آسمان سیاه شد و هزار و هفتصد و ده ترسا و جهود و گبر مسلمان شدند و زنّارها بریدند ونعره زدند.
همچنین نقل است با وکالت شیخ، فی الفور بوی نفت از سفره های مردم بلند شد و همانگونه که وعده دادی غول تورم این ملک را سوسک کرده و آن را تک رقمی نمودی!.
از دیگر کرامات شیخ آن بود که توانست هفتاد میلیون نفر را در کابینه خود جای دهد. از این روی روزی سائلی از شیخ مسئلت کرد: « شما در شیخ «الهام» چه دیدی که فقط وی را دیدی و دیگران را ندیدی؟» وی از این سوال گریبان چاک داده و به بانگ بلند همی خواندی که: « آهسته و پیوسته، مهرش به دل نشسته، جونم به جونش بسته، عزیزم، عزیزم.»
نقل است که ده شیخ نزد او شدند. گفتند: «همه چیز گران است. چه کنیم؟». گفت:«ارزان کنیم». گفتند: «چگونه؟» گفت:«وزیر عوض کنیم تا همه چیز ارزان شود». شیخ هر روز وزیر عوض کرد اما گرانی بیشتر شد!
ده شیخ گفتند:«دیگر چه کنیم؟». گفت:«نخریم و نخوریم». ده شیخ نخریدند و نخوردند تا بمردند! و این از کرامات شیخ ما بود.
گویند که چون شیخنا وفات کرد، او را به خواب دیدند. گفتند: «آنجا با تو چه کردند؟» گفت: «اینجا مرا گفتند که عذاب تو همان بود که منتقدین در آن جهان در وبلاگهایشان با تو کردند!»
پس خدای او را آمرزید. رحمت ا.. علیه.
د حسین نصر، تئاتر شهر، سالن سایه، نمایش غلتشن ها، ابزوردیسم قشری و مانیفست ماهوی، جای خالی سمیه، ژامبون هایدا، من و حامد، امتداد نوستالژی تا سوئیت سی متری، خواب، آرامش.
آنچه نگارنده را به نوشتن این سطور واداشت، حسی بود خوشایند از بروز استعدادهای جدید شعری لارستان. شهری که تا قبل از این اغلب شعرایش از شعرهایشان یا ابزاری می ساختند برای خرید شفاعت دنیا و عقبی و وسیله ای برای حصول آبرو و مقام! یا سنگی ناشاعرانه بر سینه خود می زدند و خطی کاسبکارانه به حساب خود می کشیدند! و یا در نهایت امر نگهبان بی شکوه مزار شعرای قبل خویش بودند! اما طیف جدید شاعران این اقلیم در قالب «انجمن شعر آفتاب» که بیش از چهار سال است بطور مستمر شکل می گیرد، توانسته اند خود را به عنوان وزنه های شعری منطقه معرفی کنند.